چاپ
دسته: خبر ویژه
بازدید: 15

جاناتان بات، خلبان آمریکایی دور از همسرش، مرد.

 من همسر جاناتان بات هستم.

مطالبی را که می نویسم احتمالا کسی تا به حال نشنیده و نه خوانده است.
حتی جاناتان هم نمی داند.
ما چندین سال قبل ازدواج کرده بودیم و هر دو نظامی هستیم، البته ازدواج ما مخفیانه بوده و جدا از ازدواج رسمی جاناتان است.
بیشتر از این در خصوص خودم نمی نویسم.
ماجرا برمی گردد به زمستان امسال
قرار بود با جاناتان به یک سفر تفریحی با هواپیمای سسناسایتیشن برویم و من از این بابت خیلی خوشحال بودم اما خود جاناتان نه و من نمی دانستم چرا جاناتتان از این بابت خوشحال نیست.

با جاناتان تماس گرفتم و گفتم: باید ببینمت.
جاناتان در حالی که مضطرب بود، گفت: چرا؟
من در حالی که در اتاقم نشسته بودم، گفتم: خودت گفتی: می خواهی خوشبختم کنی! گفتی: هم من را دوست داری و هم همسر اولت را و من علی رغم میلم، فقط و فقط به خاطر عشقی که به تو داشتم و دارم، ح

اما الان دوست دارم در اولین سفر تفریحی که فقط و فقط من و تو با هم هستیم، با هم باشیم ولی تو، مخالفت می کنی! چرا؟
جاناتان به من قول داد، آن شب پیشم بیاید و برای همین به من گفت: می شه دفتر نقاشی مورچه ای را که برای بچه هایمان تهیه کرده ایم، را نگاه کنی و آنها را مرتب کنی!راستش این رمز و رازی بین من و جاناتان بود برای این که کسی متوجه محتوای گفتگوها و قرارهایمان نشود.
به سراغ دستگاهی که هم من و هم جاناتان داشتیم، رفتم و آن را روشن کردم.
جاناتان پیام داده بود که ساعت 12 به محلی که کنار یک فروشگاه بزرگ بود، بروم.

من ساعت 12 در محل قرار بودم.
وارد یک کافی شاب شدم و روی میز شماره 11 نشستم.
جاناتان در حالی که تغییر قیافه داده بود، وارد کافی شاپ شد و روی میز کناری من نشست.
ما تقریبا پشت به پشت هم نشسته بودم.
وقتی جاناتان در کنارم هست، خیلی دلگرم هستم.

به جاناتان گفتم: خوب بگو چی شده و چرا با این سفر مخالفت می کنی؟
جاناتان گفت:

ادامه دارد....