چاپ
دسته: خبر ویژه
بازدید: 20

f15

این داستان بعد از مصاحبه خلبان آمریکایی نوشته شده است.

 داستان زیر قسمت دوم زندگی جاناتان بات، خلبان آمریکایی است که ارتش آمریکا مدعی شده زنده از ایران او را نجات داده است.
ادامه داستان:

جاناتان گفت: یادت هست، خبر این مسافرت را کی به شما داد؟
گفتم: بله، یک موسسه رسمی که زیر نظر دولت هم هست، به من زنگ زد و گفت: شما برنده مسابقه حدس بزن و برنده شو، شده اید.
جاناتان گفت: خوب شما کی توی این مسابقه شرکت کرده بودی؟ چند نفر همراه شما در این مسابقه شرکت کرده بودند؟ چه کسانی برنده شدند؟ و خبر این مسابقه در کجا پخش شد؟
گفتم: خوب مسابقه توی تابستان بود و خیلی ها هم در مسابقه شرکت کرده بودند ولی برندگان مسابقه را تازه اعلام کردند، خبرش را هم هفته پیش در چند شبکه دولتی اعلام کردند و قرار بود به همه برندگان زنگ بزنند و خوب به من هم زنگ زدند.
جاناتان گفت: وقتی به من گفتی که برنده شدی، من هم خیلی خوشحال شدم ولی وقتی گفتی: جایزه مسابقه سفر تفریحی با شرکت هواپیمایی سسناسایتیشن است، به آن مشکوک شدم به خصوص که گفته بودند، برندگان می توانند یک همراه هم داشته باشند.
جاناتان گفت: راستی کسی از همسفرهای این تور را هم می شناسی و با هاش تماس گرفته ای؟

گفتم: نه!
جاناتان گفت: من کمی به این موضوع مشکوک هستم و باید در این خصوص تحقیق کنم.
با ناراحتی به جاناتان گفتم: خوب به چیه این موضوع مشکوک هستی؟ اینهمه مسابقه و این همه برنده، چرا باید خطری داشته باشد؟
جاناتان گفت: می دانی، قرار است که کشور ما با همراهی اسرائیل، یک جمله به کشور ایران داشته باشند.
گفتم: خوب این به سفر تفریحی ما چه ارتباطی داره؟
جاناتان در حالی که یکهو مضطرب شده بود، گفت: چند تا از دوستای من هم گفته اند که خانمهای آنها در یک مسابقه برنده شده اند!
من با تعجب گفتم: یعنی اونها هم در مسابقه ای که من برنده شده ام، شرکت کرده اند و اونها هم قراره با ما در این سفر، همسفر باشند؟

حاناتان گفت: نمی دانم و برای همین مشکوک هستم و می خواهم در این خصوص تحقیق کنم.
جاناتان این را گفت و یک نوشیدنی سفارش داد و برای منهم یک آب سیب گفت بیاورند، آخه من خیلی آب سیب را دوست دارم.

جاناتان بعد از گرفتن نوشیدنی، آن را یک نفس سر کشید ولی من نمی توانستم مثل اون یک نفس آب سیبم را بنوشم.
جاناتان گوشی تلفن همراهش را برداشت و شماره دوستش را گرفت.

برنارد، دوست صمیمی و همکار جاناتان در محل کارش بود.
من مکالمه آنها را می شنیدم.
جاناتان به برنارد گفت: تو گفته بودی که خانمت در مسابقه برنده شده، درسته؟
برنارد به جاناتان گفت: مگه خانم تو هم برنده شده؟
جاناتان که از ازدواج مخفیانه اش با من به کسی چیزی نگفته بود، به برنارد گفت: نه ولی شنیدم برخی از همسران همکاران ما جزو برندگان یک مسابقه شده اند و قرار است که به یک مسافرت بروند، گفتم شاید بشود خانم من هم با آنها برود( جاناتان این را برای رد گم کنی و احتمال شنود مکالمه گفت.)

برنارد گفت: آره، بیشتر همکارانی که برای جنگ با ایران به آنها آماده باش داده شده، جزو کسانی هستند که همسرانشان در یک مسابقه برنده شده اند.

جاناتان به او گفت: پس چرا برای من نیست؟
برنارد گفت: من فکر کردم شاید فقط مربوط به کسانی باشد که نمی خواستند در جنگ پیش رو با ایران شرکت کنند!
جاناتان گفت: مگه کسی هم موافق رفتن است؟
برنارد گفت: آره، چند نفری را می شناسم و ادامه داد: بزار الان با یکی از آنها تماس می گیرم و خبرش را به تو می دهم.
برنارد این را گفت و با جاناتان خداحافظی کرد.

جاناتان از کنار تلفن همراش که روی میز بود، بلند نمی شد.

من هم کمی نگران شده بودم، آخر مربوط به اولین سفر من و جاناتان بود، برای همین منهم منتظر صدای زنگ بودم.

چندین تماس انجام شد ولی هیچ کدام مربوط به برنارد نبود.

جاناتان کمی نگران شد و خواست که خودش به برنارد زنگ بزند که ناگهان تلفن به صدا در آمد.
جاناتان بلافاصله تلفن را برداشت و گفت: چی شد برنارد؟
صدای آن ور خط با کمی تندی گفت: آقای بارت، ماشین اداره دم در منزل منتظر شماست!
جاناتان با تعجب، یک بار به شماره افتاده روی صفحه نمایش تلفن نگاه کرد و یک هو بدنش شروغ به لرزش کرد.
جاناتان و خیلی از همکارانش از روزی که به آنها گفته اند که باید آماده اعزام به جنگ با ایران باشند، خیلی مضظرب شده و مدام با شنیدن اخبار جنگ، بدنش شروع به لرزش می کند.

گوشی تلفن هنوز توی دستان جاناتان بود.
جلو رفتم و گوشی را از او گرفتم و به فرد پشت تلفن گفتم: ببخشید، شما؟
نفر پشت خط تلفن گفت: آقای بارت چه شد؟
گفتم: حالش خیلی بد است و روی مبل دراز کش شده است.

آن فرد گفت: الان همکارانم برای کمک می آیند و بلافاصله صدای درب منزل آمد.

درب را باز کردم و دو نفر بدون اجازه وارد خانه شدند و به سراغ جاناتان آمدند.

آنها به من گفتند: شما خانم الیزا هستید، افسر بخش رادار، که چند وقتی است با آقای بارت زندگی مشترکتان را شروع کرده اید؟
گفتم: شما از کجا می دانید؟
آن فرد در حالی که جاناتان را بلند می کرد تا با کمک همکارش، به بیرون ببرند، گفت: ما همه چیز را می دانیم و می دانیم که قرار است به یک مسافرت هم بروید!
من هاج و واج به آنها نگاه کردم و گفتم: الان جاناتان را کجا می برید؟
یکی از آن دو نفر به من گفت: شما که خودتان را باز خرید کرده اید، نگران نباشید، توی خانه بمانید و منتظر تماس باشید.

آنها این را گفتند و جاناتان را سوار ماشین کردند و رفتند.

ادامه دارد...
رضا جامی