
این داستان بعد از مصاحبه خلبان آمریکایی نوشته شده است.
ادامه داستان جاناتان باتر
کار خیلی ساده به نظر می رسید.
خیلی از افسران ما وقتی این فیلم و این توضیحات را دیدند و شنیدند و حقوق چند برابر وعده داده شده را هم شنیدند و حکمهایش را دیدند، ظاهرا راضی شده بودند که ناگهان یک نفر بلند شد و گفت: آقایان و خانمهای محترم، کدام یک از شماها ماجرای دستگیری ملوانان ما در خلیج فارس توسط نظامیان ایرانی که به آنها پاسدار می گویند، را شنیده است؟
کسی پاسخ نداد!
همان فرد دوباره پرسید، شما ماجرای دستگیری ملوانان انگلیسی را هم نشنیدید؟
بازهم کسی جوابی نداد.
این فرد که نامش، سرهنگ سالیوان بود، گفت: بزارید خودم برای شما بگویم: ملوانان ما و انگلیسی ها بعد از دستگیری، از ترس جای خودشان را خیس کردند!
می دانید چرا؟ از ترس همان پاسدارهای ایرانی!
حالا با خودتان است که تصمیم بگیرید به جنگ با این ایرانی ها بروید یا در کشور خودتان بمانید.
مجری مراسم به چند مامور اشاره کرد که به سراغ سرهنگ سالیوان بروند و او را به بیرون هدایت کنند.
سالیوان مقاومت کرد و در هنگام بردنش به بیرون فریاد می زد که نروید اینها ایرانی هستند و اگر تنها هم باشند و ما با همه قدرت هم به چنگ با آنها برویم، نمی توانیم آنها را شکست دهیم. لطفا نروید و قبل از هر تصمیمی در خصوص آنها و کشورشان مطالعه کنید.
آنها .... و این آخرین کلماتی بود که از سالیوان شنیدیم.
مجری برنامه بعد از رفتن آن سرهنگ نظامی، گفت: نیروهای ما مانند هیچ نیروی نظامی نیستند و آمریکایی در مقابل هیچ کس زانو نزده و همه در برابر نام آمریکا، باید بترسند.
ما کسانی هستند که مردم جهان، آزادی خود را مدیون ما هستند.
ناگهان بر روی پرده سالن، نمایش شادی جمعی از مردم ونزوئلا بعد از ربودنش توسط ماموران آمریکایی نشان داده شد.
بعد از آن هم فیلم شادی جمعی از مردم عراق بعد از دستگیری صدام نشان داده شد.
مهمانان کمی آرام شدند و آن وقت بود که پاکتهایی به همه مهمانان داده شد.
داخل پاکتها، یک چک به مبلغ 50 هزار دلار بود و یک نامه.
من نامه را که باز کردم، انگار برگزار کنندگان مراسم جای هر کس را به دقت رصد کرده بودند.
داخل پاکت من دو نامه بود، یکی قرار دادی که باید امضاء می کردم مبنی بر بازگشت به محل کار و دیگری نامه ای که در آن عنوان شده بود، همسر قبلی جاناتان در سانحه هوایی با هواپیمای سسناساینتیشن، از دنیا رفته است!
اگر چه این خبر یک قسمتش برای من خبر خوبی بود ولی از یک طرف هم تلخی خودش را داشت.
در نامه و در یک خط نوشته شده بود، او مخالف اعزام به جنگ با ایران بود!!
در پشت نامه ای که در خصوص همسر اول جاناتان نوشته بود، پیامی به این مضمون هم آمده بود: شما از این به بعد می توانید به راحتی با جاناتان ارتباط داشته باشید و اگر نیازمند خدمات مشاوره ای هم بودید با مرکز مشاوره پادگان تماس بگیرید.
پرده های بین خانواده ها برداشته شد و بلافاصله مجری مراسم گفت: لطفا همه بروند کنار خانواده هایشان.
بین من و جاناتان که فقط همان پرده بود، با رفتن پرده، توانستم دوباره جاناتان را ببینم و بلافاصله رفتم و کنارش نشستم.
بقیه کارکنان هم این جابه جایی ها را انجام دادند.
بک نگاه به جاناتان کردم و یک نگاه به جلوی سالن و یک نگاه هم به پاکت نامه!
جاناتان رو به من کرد و گفت: به شما هم از این پاکتها دادند؟
گفتم: آره
جاناتان گفت: پول خیلی زیادی هست و زندگیمون به کلی دگرگون می شود.
گفتم: داخل پاکت چیز دیگه ای نبود؟
جاناتان گفت: چرا متاسفانه خبر فوت سارا بود.
اونها نوشته بودند که سارا چند ماه است که فوت شده و علتش هم سانجه هوایی افسران نظامی با هواپیمای سسنا بوده است.
جاناتان وقتی داشت در مورد سارا حرف می زد، گوشه چشمش اشک جمع شده بود.
سارا همسر اول جاناتان به مریضی سختی مبتلا شده بود و برای همین هم خودش اجازه ازدواج ما را داده بود ولی اینکه چرا خبر فوت سارا را به جاناتان اینقدر دیر داده بودند، معلوم نبود.
جاناتان گفت: سارا به من گفته بود که به ماموریتی چند ماهه می ره ولی نگفته بود کجا؟
جاناتان ادامه داد: راستی سارا گفته بود که چند نفر از افسران و درجه داران همکارش یک نشست ویژه دارند که قرار است توی اون نشست، سرهنگی به نام سالیوان برای آنها صحبت کند!
تا جاناتان اسم سالیوان را آورد، هر دو به هم نگاه کردیم و گفتیم: سالیوان!
جاناتان رو به من کرد و گفت: شاید بتونم با سالیوان صحبت کنم و موضوع سارا را بفهمم.
بیرون سالن، جاناتان، برنارد را دید و بهش گفت: برنارد ایشون الیزا، همسر چدیدم است و بهش گفت که برای سارا چه اتفاقی افتاده است.
برنارد به من سلام داد و تبریک گفت.
برنارد رو به جاناتان کرد و گفت: وقت داری با ما( اشاره به خانواده اش که تازه به ما رسیده بودند کرد) بیرون برویم؟
جاناتان به من اشاره کرد و گفت: الیزا می آیی؟
من هم با این که اولین آشنایی ما بود اونهم به این شکل، ولی به خاطر جاناتان و قرار پیگیری قضیه سارا و سرهنگ سالیوان، قبول کردم. آخه برنارد هم اطلاعات زیادی داشت و هم می تونست خبرهای دسته اول را به دست بیاورد.
هر دو خانواده سوار ماشینها شدیم و ما پشت سر برنارد و خانواده اش حرکت کردیم.
ماشین برنارد به سمت بیرون شهر حرکت کرد.
2 ساعتی در بیرون شهر رانندگی کردیم و بعد از آن، خودروی برنارد وارد یک مزرعه شد.
وسط مزرعه، خانه ای قدیمی بود که جلوی آن یک خودرو و چند وسیله کشاورزی پارک شده بود.
برنارد توقف کرد و ما هم ایستادیم.
همه چیز ساکت بود.
صدایی از جایی نمی آمد.
برنارد از ماشین پیاده شد و نام تام را صدا کرد.، ولی هر چه بود، کسی جواب برنارد را نداد.
برنارد وارد ساختمان شد و دوباره صدا کرد.
ما هم دنبال برنارد کنجکاوانه منتظر پاسخی از اهالی خانه بودیم ولی انگار و علی رغم وجود یک خودروی سواری، کسی در خانه نبود.
برنارد با حالتی نگران دوباره و چندباره نام تام را بلندتر صدا کرد!
اما بازهم صدایی نیامد.
من در گوشه ای از خانه، میز نهارخوری را دیدم که در هیچ خانه ای، میز نهار خوری را در آنجا قرار نمی دهند.
با تعجب سوال کردم: جاناتان، آقای تام ، مجرد بود و بی سلیقه یا تنها زندگی می کرد؟
جاناتان به برنارد نگاه کرد و برنارد گفت: نه، اون متاهل بود و خیلی هم آدم منظمی بود و اگر حتی مجرد هم بود، به نظم و انظباط خیلی اهمیت می داد.
من رو به برنارد کردم و گفتم: پس چرا این میز ناهارخوری به جای آشپزخانه در اینجا قرار دارد و آنهم در گوشه ی خانه؟ و در حالی که این سوال را از برنارد پرسیدم، دست به میز زدم و سعی کردم آن را جابه جا کنم که متوچه شدم، میز به چیزی گیر کرده است.
به جاناتان گفتم: جاناتان کمکم می کنی؟
جاناتان به کمکم آمد و با هم میز را کنار کشیدیم.
زیر میز یک درب پله زیرزمینی قرار داشت که روی آن یک پادری گذاشته بودند و با جابه جایی میز نهارخوری، این پادری کنار رفته بود و ما هم درب راه پله زیرزمینی را دیدیم.
جاناتان در زیرزمینی را بلند کرد.
بوی نامطبوعی از زیر میز بلند شد.
کمی صبر کردیم و بعد جاناتان که با پارچه ای جلوی بینی اش را بسته بود به سمت پایین رفت.
من متوجه سیمی بر پشت درب پله شدم، یک کلید به سیم وصل بود.
کلید را با احتیاط زدم و ناگهان، با روشن شدن زیرزمین، متوجه شدیم که چندین نفر از همکاران نظامی در آنجا و در حالی که دور یک میز نشسته اند، جانشان را از دست داده اند.
برنارد گفت: بزار ببینم، اینجا چه خبر است! و با گفتن این جمله به سمت پایین رفت.
برنارد همه افراد دور میز را می شناخت.
روی میز، پوشه ای بود که روی آن نوشته شده بود: جنگ ایران...
من و خانم برنارد که تازه به جمع ما اضافه شده بود و با دیدن صحنه اون خبر( فوت چندین نفر و شنیدن صدای جیغ من) حالش بد شده، سعی کردیم به داخل زیرزمین بیاییم و موضوع را بیشتر بفهمیم.
برنارد گفت: بهتره خانمها نیایند، مخصوصا شما و اینجا خطابش با خانم خودش بود.
جاناتان از روی زمین برگه ای را برداشت.
روی برگه اسامی بود که در کنار بیشتر اسامی، تیک خورده شده بود.
نام سالیوان هم در لیست اسامی بود.
جاناتان لیست اسامی را به من داد و گفت: الیزا نگاه کن، اسم سالیوان هم توی لیست است ولی به نظم این سالیوان با سالیوانی که توی سالن اون صحبتها را کرد و سالیوانی که سارا ازش یاد کرده بود، فرق داشته باشد!
برنارد گفت: جاناتان مگه تو جنازه سالیوان را دور میز ندیده بودی؟
جاناتان گفت: راست می گی! به نظرم این جنایت تازه اتفاق افتاده ولی پس چرا این جنازه ها این قدر بو گرفته اند؟ راستی جلوی اسم سالیوان نوشته شده بود: تام! مگه اسم سالیوان تام است؟
برنارد گفت: بله پس فکر نکردی من چرا هی تام را صدا می کردم؟
جاناتان و من به هم نگاه کردیم و گفتیم: تام سالیوان!!!!
برنارد گفت: سرهنگ تام سالیوان، فرماندهی بود که قرار بود یک تیم ضربتی را برای جنگ با ایران فرماندهی کند که علی رغم برنامه ریزیهای انجام شده سنتکام، با مخالفت او مواجه شدند و شما مخالفت او را به شکل علنی در مراسم صبح امروز دیدید.
جاناتان گفت: پس ممکنه سارا هم با این موضوع مرتبط باشه!
برنارد گفت: چرا؟
جاناتان گفت: آخه اون موضوع جلسه امروز را می دانست .
تا جاناتان این را گفت: یکهو دور تا دور ما را ماموران امنیتی گرفتند.
ادامه دارد...